کانون آفرینش داستان ... مرکز آفرینشهای ادبی ... حوزه هنری استان اصفهان

کانون آفرینش داستان اصفهان
منوی کاربری


لوگوی وبلاگ


جستجو

 لوگوی دوستان

تعداد بازديدها

واقعيت

 زن همانطور درازكشيده نيمرخ شد. لحظه اي مردد به مرد نگاه كرد. «به چي فكر مي كنه؟ يعني فهميده؟» خشگي گلويش را قورت داد.- يه چيزي ازت بپرسم، راستش رو مي گي؟!مرد به سقف گچ بري شده و لوستر هشت شاخه طلايي خيره بود: «قشنگ، نيس؟ چرا، خيلي ... سياه نشده، نه.» گچ بري ها پيش ساخته بود، اما كمتر كسي متوجه مي شد. شمعي هاي لوستر حالت شعله لرزان آتش را داشت و شاخك ها مانند مار نيم چنبرزده پيچ خورده بود. هر وقت نگاه مرد به آن ها مي افتاد، بي اختيار خيره آن ها مي شد. ايده هاي خودش بود كه موقع بنايي به گچبر داده بود و لوستر را خودش پسنديده بود. مرد رو به زن گرداند. با لبخند گفت:- چي رو؟ بپرس.- قسم مي خوري ؟! ...- قسم ... قسم براي چي؟مرد هنوز كيفور خواب صبحگاهي اش بود. فكر زن را نخواند. تنها دو تا چين كوتاه به پيشاني اش داد.- وقتي با آقاي محسني رفتين خارج ... جايي هم رفتين؟!مرد روي تشك نشست. تخت غژي صدا كرد. حالت چشم هاي مرد سريع عوض شد. دو تا از انگشت ها و شست اش را چند بار روي           پيشاني اش كشيد. التماس گونه گفت:- مي شه خواهش كنم شروع نكني.- نه، مي خوام بدونم، راستش رو بگو چند بار رفتي؟!مرد نيمه فرياد گفت:- چند بار كجا رفتم، چند بارچي؟ به پير، به پيغمبر يه شب فقط كاباره رفتيم.زن نيم خيز شده بود. يك دست مرد را توي دست هايش گرفت. خنده اي آرام روي لب هايش نشسته بود.- با زن ها!- كدوم زن ها!- زن هاي خارج.- من نرفتم!..- چرا رفتي، شب تو هتل برده بودين.مرد سرش را تكان داد.- من نبردم، قسم خورده بودم.زن راست شد و نشست، در حاليكه پاهايش هنوز زير پتو دراز بود. با چهره اي درهم كشيده گفت:- دروغ مي گي.- من دروغ مي گم؟زن چشم هايش را دراند.- آره، آره! مي دوني ...- نه، من جلوي خودت قسم خوردم، يادت رفته؟ قرآن اوردي قسمم دادي.زن پاهايش را از زير پتو درآورد و روي فرش گذاشت. دمپايي هاي قرمز پولك دار نزديك پاهايش بود. قصد داشت از اتاق خارج شود.- زنِ رفيق جون جوني ات برام تعريف كرد:- كه چي؟- همون شب اول دو تا بردين هتل!- دروغِ ..اين حرف ها رو از خودت در مي ياري، مي دونم.- آ، توراس مي گي، هوم، مردم به زن شون راستش رومي گن. اما تو هرزه مثل روباه مي موني ... مثل روباه، با دو تا بچه ول كردي و رفتي پي خوشگذراني هات! كك‌ات هم نگزيد. رفتي پي خوشگذروني ... آره تو رفتي!پاهاي زن ناي رفتن ندارد. فقط دمپايي ها را پايش مي كند. بوتيك دار مي گويد: «ديروز تلفن زدم، نبودين.» زن در دل احساس گناه مي كند. دل آشوب مي شود. به شوهرش زيرچشمي نگاهي مي اندازد. مرد تو خودش است. «بيخود شماره تلفن دادم.. قصد تفريح داشتم. بگو تلافي ... نه، چند دقيقه وقت گذروني،آخه حوصله ام سر رفته بود. بيخود كردي، بيخود ... راستش بلوزتون كمي تنگِ برام. در ضمن همون رنگ كرم اش رو مي برم ... زنگ زدم، پس چرا گوشي رو ور نداشتين، خانم؟» رنگ از صورت زن مي پرد. درد شديدي توي دو طرف كله اش مي پيچد. سرش را تكان شديدي مي دهد. لحظه اي به سقف چشم مي دوزد. شرم دارد به مرد نگاه كند. مرد سكوت زن را كه ديد از طرف ديگر تخت پايين آمد. با خود غُر زد: - هر وقت اومديم يه دقيقه خوش باشيم، خرابش كردي.- تو خرابش كردي، تو شروع كردي، چقدر التماس كردم، چقدر گريه كردم كه نري ... ازت بدم مي آد ... مرد لب هايش را برچيد و              چشم هايش را ريز كرد.- منم از تو بدم مي آد...- معلومه، پُشتت پي گرفته. آقا، يادشون رفته اول زندگي مون چه سختي ها كشيديم. حالا كه پول تودس و بالات ريخته با رفيقات مي ري خارج پي عياشي! من آدم نيستم؟ چرا مكه و سوريه و كربلا نمي ري، اونم با من؟..مرد ميان حرف زن پريد:- خب، مگه مكه ننوشتم، درنيومده، دربياد با هم مي ريم. من از خدام با تو برم سفر!- مي خواسي پول خارج رو بدي آزاد بنويسي، اگه راس مي گي.- خب، حالا ديگه پيش اومدو رفتم. همه ي كارهارو اونا دنبالش رفتند. بي چشم و رومن كه كلي سوغات براتون اوردم. خرج خودم چيزي نشد.- تو گفتي و من باورم شد. حتماً خرج ترا هم رفقات دادند، آره؟- چرا باور...              – نه كه نمي كنم.                 – خب، نكن، چيكارت كنم.- صدقه سر اوضاع بلبشوي و تورم اين روزها قيمت جنسات       ده برابر شده، بايد گُه مالش كني؟ ما دو تا دختر گُنده داريم، مي دوني؟ حتماً آقا يادشون رفته زن و بچه دارند.- خونه داريم، ماشين داريم، ديگه چه دردمونِ؟ بعدش هم شب و روز در مغازه جون كندم تا اين زندگي رو براي شما راس و ريس كردم. يه مليونش رو نبايد خرج خودم مي كردم؟ تازه بيشترين رو كه سوغات خريدم و اوردم، پررو!مرد پنجه هايش را در هم فشرد. آهي كشيد. با كمي ترديد از روي لبه ي تخت بلند شد و به آرامي از اتاق بيرون رفت. ابروهاي زن در هم و لب هايش آويزان بود. پوست صورتش كدر شده بود. لاي بالش ها پي گل سرش گشت. آنرا پيدا كرد و تو موهاي فردار طلايي اش فرو داد. بعد همچنانكه نشسته بود، سرش را ميان دو دستش گرفت.زن لب پاييني اش را گزيد. «..خوشبخت مي شم اگه تلفن تون رو بدين. البته اگه دوست دارين. تلفن براي چي؟ از دلتنگي درتون بيارم.        «به همين راحتي؟» بوتيك دار چشمانش را توي چشمان زن نگه مي دارد. تظاهر به شيفتگي و تمنــــا مي كند. «هرجور شمـــا بخواين.» زن نگاهش را بر مي گرداند.اين چهارمين روز بود كه زن به اين مغازه آمده بود. در نبود شوهر لجباز شده بود. عصرها كه دلش مي گرفت به چهارباغ مي آمد و تو پاساژها پرسه مي زد، بدون اينكه قصد خريد داشته باشد. خنده هاي بلند مي كرد و حتا به جوكي كه بوتيك دار تعريف كرده بود، خنديده بود. دخترها فقط دو روز آمده بودند: «مامان، ما نبايد چيزي بخريم. بابا خوشگلم قول داده از سنگاپور و مالزي رخت و لباس بياره. من و مهناز چيزهايي رو كه مي خواستيم رويه ورق كاغذ نوشتيم و داديم دستش.» و زن تو دلش مي گفت: «منم آرزو كردم خبر مرگش رو بيارن».

  -------------------------------------------------------

زن ابرو در هم كشيده و در خود فرورفته مشغول جابه جايي ظرف هاست. بشقاب چيني از دست اش مي افتد و پخش فرش پذيرايي مي شود. دختر بزرگش سرك مي كشد.- باز چي رو شكستي، مامان؟ - به شما مربوط نيست.. مال خودم بود!- انگار مغزتون تكون خورده، مامان. حواس تون كجاست؟ - سرگور بابات.دختر كوچك خنديد. رو به خواهرش شانه بالا انداخت و گفت: - پريروز چند تا ليوان شكست. اينم از امروز .. غذاهامونم كه يا بي نمك   مي شه يا شور. - چيكارش كنيم. از بابا دلخوره . - خب ، به ما چه .. مي خواست نيذاره بره.       دختر كوچك باز خنديد. - حالا كه مي بيني با ماهام بد شده. محل مون نمي ذاره، همه اش اخم و تخم كرده. زن از پذيرايي بيرون آمد. چشمش كه به دخترها افتاد چهره در هم كشيد.- چي دارين پچ پچ مي كنين .. اون الدنگ گور به گور شده كه اميدوارم خبر مرگش رو بيارن، ول كرده رفته پي قرتي بازيش و شماها رو انداخته بجون من . اينم از شما، عوض اينكه كمكم بكنين واسادين مي خندين!

--------------------------------------------------------------------- 

سرميز مقداري نان تكه شده، يك قوطي پنير، مقداري مغزگردو و ظرفي از مربا بالهنگ گذاشته شده بود. زن چاي تو فنجان ها ريخت.- امروز بريم گل بخريم؟و فنجان خودش را به دست گرفت. مرد بي اينكه به زن نگاه كند، گفت:- باغچه پربرفِ هنوز.- باشه، بنفشه رو تو برف مي كارن.- زمينش گِل هنوز.زن فنجان را روي ميز زد. چاي داخل آن پخش هوا شد و كمانه زد و برگشت تبديل به قطرات درشت بر روي سفره در چند نقطه پهن شد.- هيچ وقت به دل من نبودي!- چي كار براتون نكرده ام، خانوم عزيز.- فقط زبون چاخان داري.- وا... ي، باز شروع كرد، صبح جمعه ي.- بلند شو برو خونه اون يكي... بلندشو.تنبون ات دو تا شده،      مي دونم!!مرد خم شد تو صورت زن.- كدوم؟ ... چرا پرونده سازي مي كني؟ من به قبر بابام مي خندم زن گرفته باشم، يا بخوام بعدها بگيرم. از خودت حرف درنيار... موضوع چي ي؟- تو گفتي و من باورم شد...- چند بار قسم بخورم.زن دندان هايش را روي هم فشرد.- مثل سگ دروغ مي گي، دروغ مي گي!!- نكنه..- نكنه چي؟ من دَدَر رفتم، آره، مرد باعث مي شه كه زن گوشه خيابون وايسه!- كهنه چين توبقچه خودش! .. لااله الا الله.- من تايلند رفتم و هر شب تو كاباره ها و هتل ها...- بس كن.. به جون مريم و مهناز من جزيه شب جايي نرفتم، زن نبردم ... تايلند هم اتفاقي شد، دو روز بيشتر نبوديم. چند بار بگم.مرد عاجزانه و دم به گريه ادامه مي دهد.- قسم مي خورم، قسم مي خورم ... به هر ديني كه تو مي پرستي كتابش رو بيار تا قسم بخورم، به خدا، به موسي، به عيسي، به كي ديگه بگم. به محمد.زن صورتش سفيد مي شود. «خوشبخت مي شم اگه تلفن تون رو بدين ... تلفن براي چي؟ ..از دلتنگي درتون بيارم.» زن آه كشيد.                  چشم هايش را از مرد برگرداند. شرم و پشيماني آنها را پر كرده است. اما كينه و بدخيالي نيز او را به طغيان وامي دارد. نبايد كوتاه بيايد.- باور نمي كنم، تو هرزه رو من مي شناسم ... تو با اون رفيقاي          جا ...مرد با رنگ و روي برافروخته از روي صندلي بلند شد.- خفه شو، ديگرون هرچي هسن به من چه مربوطه. من سرم تو زندگي خودمِ.كمي به طرف زن خم مي شود و يكدفعه خود را عقب مي كشد.                                                                  غيظ اش گرفته بود و مي خواست به سوي زن حمله ور شود. ولي به محض بلند شدن گذشت كرد و با فاصله گرفتن از زن خشم خود را فرو داد. زن با نفرت گفت:- تورييس شون هستي! تو برنامه هاشون روجور مي كني. تو با اون زنيكه هاف هافو چيكار داري؟ خيال كردي من نمي فهمم! مرد صورتش رو برگرداند. صدايش ملايم شده بود.- من نمي دونم تو قلب كثيف تو چي مي گذره كه اينقدر بدبين شدي. فكر مي كني همه ...زن جيغ كشيد.- آره، آره،آره، من به تو و رفيقات اطمينان ندارم. همه تون كثافتين.بعد دست به موهايش كشيد و نيم چرخي روي صندلي زد. مرد برگشت و با دلسوزي نگاهش كرد. زن سرش زير بود. مريم دختر بزرگ در آشپزخانه را باز كرد. كاپشني روي شانه هايش انداخته بود. دامني كوتاه پوشيده بود. پريده رنگ و لرزان با صدايي خفه گفت:- چرا داد مي زنين؟ تموم ساختمان فهميدن.زن متوجه شد و ساكت نگاهش كرد. مرد چين به ابرو انداخت.- معذرت مي خوام، برو بخواب، بابا.مرد يكهو به گريه افتاد. چند قطره اشگ روي صورتش بيشتر نچكيده بود كه آرام گرفت. زن تكاني بخود داد و عصبي فرياد زد:- برو بخواب، چي رو برو بر نيگاه مي كني!دختر لب هايش را روي هم فشار داد. رفت و در را محكم بهم زد. زن از جايش بلند شد.- من طلاق مي خوام، همين الان.. يا الله، همين الان بريم طلاقم بده!- باشه، امروز جمعه س، جايي باز نيس... فردا صبح.مرد چشمهايش را بست و آه كشيد. باز كرد. لحظه اي پريشان    نمي دانست چه بكند. نگاهش به فنجان افتاد، نشست كه چايش را بخورد. زن با پشت دست به فنجان زد. فنجان به هوا بلند شد. چرخ خورد. چرخ خورد و دنگ به سينه ي سرويس آشپزخانه برخورد كرد. چند تكه شد و تكه ها پخش سراميك ها و فرش وسط آشپزخانه و قطرات چاي به همه جا پاشيده شد.- كوفت بخور، بلند شو طلاق من رو بده، بلند شو.مرد نگاه تندي به زن انداخت. دستش را عقب كشيد و به زير چانه برد. مستأصل و درمانده به صفحه ي ميز خيره شد. آهي كشيد.- امروز جمعه س.. فكر نكن نمي يام!- غلط مي كني نيايي، بايد طلاقم بدي، تا راحت بري دنبال هرزگي هات، بي غيرت! مرد با خودش ناليد: - يه سفر مالزي رفتن كجاش هرزگي داره، خدايا گير كي افتاده ام ...- نكبت!        مرد گيج و منگ پرسيد:           - من؟- نخير، من!- مهم نيس، هرچي از دهنت در  مي آد بگو... ولي براي آخرين بار مي گم، من با زني نخوابيدم. موقع رفتن قسمم دادي، يادتِ؟ در ضمن شما طلاق مي خواي، برو تقاضا كن، حالا كه اينطور شد ..- باور نمي كنم، نه ... مي رم، مي رم، خودم مي رم، اقدام مي كنم.- نمي دونم چه ت شده، زن خوبي بودي.مرد توي دلش ناليد: «خدايا، چرا اينجوري شده؟»- بودم، ولي ديگه نيسم ... تو .. تو اگه بفهمي من با كس ديگه اي رفته ام، دلت مي آد باهام بخوابي؟ نه، نه، منم همينطور شده ام. ازت بدم مي آد، ازت متنفرم، بيزارم! مي دوني ...مرد بي طاقت فرياد زد.- من با كسي نخوابيدم، چقدر بگم.- دروغ مي گي!       - آخه، چرا، دروغم كجا بود.       – چرا؟ سرتاپات دروغِ!مرد لب هايش را جمع كرد. سرش را بي تابانه تكان داد.- تو ديوونه شده اي.- آره، از دس تو، از دس تو .. بايد طلاقم بدي ... خودت مي دوني كي هستي!مرد باز تو خودش ناليد: «يعني چش شده؟»- كشتيم، ديوونه ام كردي، باشه، باشه، باشه.- همين الان!- آخه، زن چه ت شده؟ .. چرا پرت و پلا مي گي؟! امروز جمعه س.- بيزارم كردي، از زندگي بيزارم كردي.- من؟- آره، تو... گفتم نرو رفتي، منم ... رفتم!- كجا رفتي؟- رفتم بيرون ...مرد با خودش كلنجار رفت. «موضع چيه، رفته بيرون؟ .. خب .. نه، اينطور نيست. مطمئن باش.»- خب، رفتي بيرون .. حتماً حوصله ات سر رفته بوده!- اما من به قصد رفتم. عصباني بودم.مرد چهره درهم كشيد. كمي داغ شد. «چرا همه دروغ مي گيم؟»- خب، كه چي ... من به تو اطمينان دارم. دوسِت دارم. خاطرم جمعِ!- بيخود، رفتم با فروشنده ها! ..                  مرد  با كمي شك خنده ي ضعيفي كرد.- خب، رفتي خريد، قصدي نداشته اي، منم با فروشنده هاي اونجا مي گفتم و مي خنديدم، كارشونِ! - ولي من به قصد رفتم!مرد شك اش بيشتر شد. ناباورانه آنرا از خود دور كرد، «نه، غيرممكنِ ... غيرممكنِ.. مي خواد دِق دلش رو خالي كنه» باز خنده كوتاهي كرد.- مي دونم، مي خواي من رو ناراحت كني.. من به تو اطمينان دارم!- بيخود ... خوش باوري!صورت مرد سرخ شد. لحظه اي چشم توي چشم زن انداخت و پلك نزد. ناگهان تصميم جدي گرفت. با عجله لباس پوشيد و از خانه بيرون زد.   

 نوشته : امیر حسین لگا                                                     

 :: نوشته شده توسط راوی در ساعت 01:36مربوط به : Unspecified

[ نظرات [ 2 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]


نظرات

نظر

09:07, 1386/9/9 .. ارسال شده توسط زهرا مير باقری (سايت - ايميل)

در مورد اين داستان چون در جلسه نقد مجال صحبت نيافتم می نويسم :
داستان بر چايه گفتار بود . حاشيه روی و زياده گويی به چشم می خورد گاهی ديالوگهای تکراری خواننده را خسته می کرد و مطابق گفته های جلسه ای کاش لهجه به کل در متن حذف شده بود ..



سلام

02:56, 1386/10/2 .. ارسال شده توسط سيد مهدي موسوي (سايت - ايميل)

«پابرهنه در پارك» مي دوم
و منتظرت هستم...
با چه؟
1- پاييز پدر سالار
2- در انتظار گودو
(خبر مفصل چاپ شماره 2 اولين نشريه تخصصي غزل پيشرو)
3- ترانه هايي كه مادرم به من آموخت
4- در روزنامه ها خبري نيست
(جديدترين اخبار از اتفاقات فرهنگي)
5- داش آكل يا حسن صبّاح؟
6- مثل حفاظ پله ها
(شعري تازه از سيد مهدي موسوي)
...
«منتظرت هستم» فقط يك جمله بي معني ست
پشت اين حروف مردي ايستاده
كه سيگار مي كشد...
...
منتظرت هستم!!!!




All Rights Reserved 2006 © .:. Template Designed by Theme.pib.ir