کانون آفرینش داستان ... مرکز آفرینشهای ادبی ... حوزه هنری استان اصفهان

کانون آفرینش داستان اصفهان
منوی کاربری


لوگوی وبلاگ


جستجو

 لوگوی دوستان

تعداد بازديدها

1السلام علیکم و رحمة­الله و برکاته ... الله­اکبر ... الله­اکبر ... الله­اکبر ... یعنی کیه این وقت ظهری؟ نکونه خدای نکرده خبری شده؟ استغفرالله. نیگاکون این پسره دوباره پیداش شد. همین پِیروز این جا بودا. کار و زندگی نداره؟ استغفرالله ...- (علیکم­السلام، بیا تو ننه)الله­اکبر ... الله­اکبر ... الله­اکبر ... نیگاکون تو را خدا. همون جور وایساده دم در برّ و بر داره دختره را نیگا می­کونه. خوب بیا تو ... استغفرالله ... دختره را نیگاکون. چرا خودشا جمع و جور نیمی­کونه؟ استغفرالله، پناه بر خدا ... الله­اکبر ... الله­اکبر ... الله­اکبر...- (قبول حق باشه. محتاجیم)عجب دور و زمونه­ای شده ... الحمدالله ... الحمدالله ... الحمدالله ... نیگاکون تو را خدا، همین جور لِنگ و پاچش را ول کرده بیرون. استغفرالله، بپوشون ... الحمدالله ... الحمدالله ... الحمدالله ... وقتی بابات صُب تا شب دنبال کاسبیه دخترشم ... استغفرالله ...- (ننه پاشو برو قربونت برم یه چای کم­رنگ واسه من بیریز بیار، سفید بخت شی ایشاالله)سبحان­الله ... سبحان­الله ... سبحان­الله ... آ نکونه خبریه؟ بیبین عجب مَشتی اومده. چه لباسی، چه مُندی. حتما دوباره می­خوان بیان ... سبحان­الله ... سبحان­الله ... سبحان­الله ... جَوون بی­کار و چشم­چرون به درد این خونواده نیمی­خوره ... استغفرالله ... سبحان­الله ... سبحان­الله...سبحان­الله ... فکر کرده بازم بیان خبری میشه. بازم همون حرفا را می­زنم. استغفرالله ... سبحان­الله ... سبحان­الله ... سبحان­الله ... خدا عاقبت به خیرمون کونه ... الله­اکبر ... بله، دیدی گفتم. همونیه که من می­گم. نخیر این پسره ول کون نیست ... استغفرالله ... آخه یه­بار اومدین، گفتیم نه،  دیگه دفعه دویومش برا چی­چیه؟ صد بارم که بیایندا فایده نداره که نداره ... استغفرالله- (خدا پشت و پناهت ننه. به سلامت. بسم­الله بوگو.) 

2

حتما مازیاره.- (مامان زنگ می­زنند. آیفونا بزنید.)کاشکی خودش باشه. نکونه راضیشون نکرده باشه؟ خدا ... خدا ... خدا ... وااای ... به خدا راضی شدند. جون مامان راضی شدند. عجب لباسیم پوشیده. خدایا شکرت.- (سلام آقا مازیار.).................... اَه ... خُب چرا حرف نیمی­زنی؟ یالا بوگو دیگه.- (مامان آقا مازیار اومده. بیاین یه لحظه.)اَه ... چرا ننه جون دوباره این­جوری نیگا می­کونه؟ همون یه دفعه بس نبود گند زدی تو مهمونی؟ دست وردارم نیست پیرزن. نیگاکون چه جوری زُل زده. انگار شمر دیده. اَه ... ولش کون پیرزنا. این­قدر دهن به دهنش نده پررو میشه. این مامان پس چرا نیمیاد؟....- (مامان پس بیاید.)حتما دوباره یا داره این ظرفای لکنته را جابجا می­کونه یا کهنه این­ور و اون­ور می­کشه. دِ ... بیا دیگه نصف جون شدم. اصلا انگار نه انگار. ماشاالله به جونت. اَه ... آخه پیرزن نمازتا بوخون. همین نیم­ساعت پیش چای خوردی.- (چشم ننه جون. الان یه چایی برادون میارم.)بیا اینم شانس ما. همه را برق می­گیره ما را ننه جون. اَه ... مرده­شور ببردش. همش بدموقع به آدم کار میگه.- (مامان به ننه جون یه چیزی بوگو. دوباره می­خواد خراب­کاری کونه.)چرا مامان این قدر هول شده؟ نکونه خبریه؟  ......... زشته! زشت اون قیافشه. الان یه چای پررنگ می­ریزم براش بلکی سکته کونه از دستش راحت شیم. اَه ... استکان تمیزم که نداریم. پس مامان داشت این همه وقت چیکار می­کرد؟ شدیم نوکر پیرزن. حالا بیا ... چای براش می­برم میگه وای ننه این پررنگه، یا میگه ننه این که آب­جوشه. اَه ... مرده­شور. نذاشت بفهمم مازیار چی گفت. یعنی کِی میاند؟ اگه این دفعه خواست دوباره مثل دفعه قبل ... اَه سوختم.  

3

ساعت دو و نیمه، یعنی کی میتونه باشه؟- (کیه؟)............- (سلام عمه جون. بیا تو قربونت برم.)وای چی­کار کونم؟ ... نکونه دوباره می­خوان بیان؟ من که با حجی حرف نزدم. بذار بیبینم ............ بله، حتما می­خوان دوباره بیان ... حالا چه خاکی تو سرم کونم؟ بگم بیاند ... دوباره حج­خانم شوروع می­کونه. بگم نیاند ... خاک به سرم، زشته ... حالا ....... اومدم ........- (الان میام مادر.)چی­کار کونم خدا؟ هان! بذار یه زنگ بزنم به حجی صلاح مشورت بوکونم. خوب صبر کون. خاک به سرم شد. این صفر، این نه، این یک، این سه، این یک، این صفر، اینم دو، این هشت، این سه، این پنج، اینم شیش ... حالا اگه حجی اعصابش خورد باشه چه خاکی تو سرم بیریزم؟ پس چرا ور نیمیداری؟ تو را به ارواحت وَردار حجی.- (اومدم مادر، اومدم. دستم بنده.)حالا چه خاکی تو سرم بوکونم؟ خُبه بگم بیاند، بعد اگه حجی گفت نه، به دادا زنگ می­زنم یه جوری بِش می­گم. آره خُبه. خُب چرا خود دادا زنگ نزد؟ پشت تیلیفون بهتر می­شد حرف زد که. توکل به خدا. هر چی قسمت باشه همونه. حالا برم بیبینم اصلا چی­چی میگه. بعد خدا بزرگه. بالاخره ... خاک به سرم چه خاکی بیریزم سرم؟ نکونه آبروریزی بشه؟ یه وقتم ... نیمی­دونم. خدا بزرگه. شاید ... تو دیگه چی­چی می­گوی؟- (یواش­تر مادر، زشته. مازیار کو؟)بیبین تو را خدا. حالا اینم برا من چِش و ابرو میاد. خُبه! برو تو. خدایا به امید تو.- (سلام عمه جون. بیا تو قربونت برم. چرا دم در وایسادی؟)عمه قربونت بره، بیبین چقدرم دوماد شده ماشاالله. اِاِاِ دیدی! حواسم پرت شد. کاشکی زنگ می­زدم دفتر حجی.- (قدمتون رو چشم عمه. تشریف بیارید.)خاک بر سرم. اگه حجی ناراحت بشه؟- (کجا عمه؟ بمون.)خدایا به امید خودت.- (به سلامت.)بذار برم یه زنگ به حجی بزنم.

  4

اگه بابا بفهمه دیگه تو خونه رام نیمیده ........- (عمه منم.)خوبه سلام احوال­پرسی بوکونم و برم. نه باید بگم. حج­خانوما چیکار کونم؟ وااای دوباره حج­خانم میخ نیشسته رو تخت. انگار وصلش کردن به این تخت. جُم نیمی­خوره. اگه دوباره- (سلام حج­خانم ... سلام.)وااای، میدونم دوباره گندش در میاد. این دفعه بدجور آبروریزی میشه. آی من قربون اون چشمات برم. یعنی میشه مال من بشی؟ مال خود خودم؟ وااای نکونه آبروریزی بشه؟ برم؟ نرم؟ برم؟ نرم؟ چه غلطی کردما. خوبه بی­خیال ... مازیار اگه رفتی از این خونه بیرون، دیگه درست بشو نیست. مرد باش. وایسا. بابا قشقرق- (قبول باشه حج­خانوم.التماس دعا.)التماس دعا که هیچی، التماس همه­چی. تو را جون اون خدات حج­خانوم دست از سر ما وردار. آخه من چه هیزم تری به تو فروختم؟ خوبه تا عمه نیومده برم تو یواشکی بگم؟ نه! نه! جلو حج­خانوم بهتره. بلکی دلش نرم بشه. حالا بگم بابام گفته، نگم، چی­کار کونم؟ اگه قبل از این که من به بابا بگم عمه زنگ بزنه چی؟ اون­وقت فاتحم خوندس. بیا. حج­خانوم کار خودش را کرد. هنوز نیومده ردش کرد. ولی این­جوری بهتره. جلو حج­خانوم و عمه بگم بهتره. راحت­ترم. اون جوری سخت میشه دروغ بگم. کاشکی بابا موبایلشا خاموش کرده باشه. یا شارژش تموم بشه. نیمیدونم، یه طوری بشه دیگه. مثلا عمه زنگ نزنه. خُبه در گوش عمه بگم به بابا زنگ نزنه. نه خره! اگه بگم تازه عمه اولین کاری که می­کونه میره زنگ میزنه. اون وقت حج­خانوم تازه دور وَر می­داره. آی قربون اون چادر سرکردنت برم. اگه آبروریزی بشه تقصیر خودمه. خُب چند روز- (سلام عمه سوسن.)بگم؟ نگم؟ خوبه بگم اومدم یه سری بزنم؟ ولی می­فهمند. حج­خانوم که اول از همه می­فهمه. اصلا بو می­کشه.- (نه مزاحم نیمیشم. بابام ... یعنی اگه اجازه بدید امروز ... نه نه، یعنی شب جمعه برسیم خدمتتون برای ...)وای چرا این­قدر چرت و پرت گفتم من؟- (خُب، با اجازتون من برم. خداحافظ.)بدو که گَند زدی.- (حج­خانوم! خدانگه­دار. التماس دعا.)بدو بدو به بابا برس تا عمه زنگ نزده. وااای آبروریزی شد.     

5

اسم دختر عمه­ی مازیار

داستان را می­خواند. برای دخترعمه­ی مازیار اسمی نگذاشته است. می­داند که اسم او، تاثیر زیادی در روایت و شخصیت­اش دارد. تردید می­کند. یک بار دیگر می­خواند. بخش دوم را باز می­خواند. فکر می­کند. خودکار را بین سه انگشت می­چرخاند، چرخ و فلکش می­دهد، با ته­اش روی کاغذ ریتم می­گیرد. یادش نمی­آید چه آهنگی است. باید برای او اسمی. اسم. بله. باید اسم انتخاب کند.یک کاغذ سفید برداشت. رویش نوشت: پری­چهر، پری­وش، پری­دخت. پریسا را که نوشت دورش خط کشید. می­دانست که پریسا نیست. پریسا حرف نمی­زد. پری ولی حرفی زده بود. هیچ­وقت نفهمید اسمش چیست. پری­ناز. شاید هم فقط پری بود. همین. به پریسا که دبستان می­رفت ریاضی درس می­داد. خودش دبیرستان می­رفت. چهارم. پری اول دبیرستان بود. پدرش معلم بود و مترجم. حساب سال­ها از دستش رفته بود. ده یا شاید پانزده سال. همین حدودها باید گذشته باشد. دیگر حتی رنگ شیشه­های ارسی خانه­ی پری یادش نمی­آمد. وقتی به پریسا درس می­داد پری برایشان چایی می­آورد، یا به ندرت، آب­میوه­ای، چیزی. وقتی که بالای سرشان می­رسید سینی را با یک دست می­گرفت و با دست دیگر چادرش را می­کشید بالا تا سرپا بنشیند و او می­دانست که آن وقت باید دزدکی از روی کتاب ریاضی، ساق پای پری را نگاه کند و بعد سرش را ببرد بالا، توی چشمان پری نگاه کند تا او بگوید:- (خسته نباشید. یه کمی استراحت کنید. امروز خیلی خسته شدید.)و او باید هول بشود و با تته­پته بگوید:- (نه ... نه ... اصلا ... شما خسته نباشید. چرا پس زحمت کشیدید. می­گفتید من...)تا پری بلند شود و او فرصت کند یک بار و فقط برای یک بار دیگر در آن روز، در آن هفته، طرح اندام پری را در چادر از پشت ببیند و بعد که برمی­گردد، به پریسا نگاه کند و همان چشم­ها را ولی کمی کوچک­تر در صورت پریسا ببیند. پریسا که همان یک جمله را هم نمی­گفت. حتی لبخندی، اخمی. فقط می­نوشت. گاه­گاهی هم که پاپی­اش می­شد فقط سری تکان می­داد، یا اوهومی می­کرد.هفته­ای یک بار می­رفت خانه­شان. پدر پری در را باز می­کرد و هنوز داخل نیامده، محکم با او دست می­داد و لبخندی می­زد. وقتی هم دست پدر پری را رها می­کرد، مزد آن روز در دستش بود. مزدی که هنوز زنگ خانه را نزده، نقشه­اش را کشیده بود.آقای علایی را که کشتند پری با خانواده­اش از آن خانه رفتند. ماه اول، نقشه­هایی که برای مزدش می­کشید را فراموش کرد. ولی طرح اندام پری هنوز بود. چشمان پری، همان­هایی که در کاسه ثابت و بی­حرکت بود. چشمانی که هیچ چیز به او نگفته بود. چشمانی که یک­بار وقتی از خانه­شان بیرون می­رفت و پشت شیشه­های رنگی ارسی دیده بود، هنوز در ذهنش بود. تنها باری بود که چشم پری می­درخشید پشت آن شیشه­های رنگی و نفهمید برقی که دیده است از چشمان او بود یا از شیشه­های ارسی که دیگر رنگشان را هم به یاد نمی­آورد.پری فقط به او گفته بود خسته نباشید، یک کمی استراحت کنید، امروز خیلی خسته شدید. یا شاید یکی دو کلمه کم­تر یا بیشتر. ولی همین­ها را بیشتر نگفته بود. از آن خانه رفتند. یک ماه بعد فهمید که به همان جمله عادت کرده بود. فهمید که نقشه­هایش برای دست­مزد نبوده، که برای آن یک جمله بود. شاید به زور خودش را خسته می­کرد در درس دادن که با آن جمله­ی پری خستگی از تنش بیرون برود.پریسا که حرفی نمی­زد. روی کتابش خوانده بود که چه مدرسه­ای می­رود. پریسا از مدرسه که بیرون آمد رفت دنبالش. نمی­خواست جلو برود. می­دانست پریسا حرفی نمی­زند. خانه­شان را که یاد گرفت، یک هفته زیر نظر داشت آن­جا را. فقط پریسا صبح بیرون می­آمد و ظهر می­رفت داخل. مادر پری در را باز می­کرد. وقتی هم پریسا می­آمد توی خانه، مادر پری سرش را بیرون می­آورد، دو طرف کوچه را می­پایید و در را آرام می­بست. پری بیرون نمی­آمد. هیچ وقت بیرون نیامد تا خودش تصمیم بگیرد برود در خانه­شان. در زد. مادر پری در را که باز کرد گفت:- (سلام خانم علایی.)- (سلام. شما این­جا چی­کار می­کنید؟)نمی­دانست چه بگوید. او آن­جا چه­کار می­کرد؟ آمده بود تا پری به او بگوید خسته نباشید؟- (رد می­شدم از این­جا ... دیدم پریسا اومد تو این خونه. گفتم یه سری بزنم ... راستی ببخشید. تسلیت عرض می­کنم. اگه کمکی از دست...)- (نه. نه. دیگه این­جا نیایید. نمی­خوام خدای ناکرده...)- (پس پری خانم؟)پری را که گفت نفسش برید. سرش را انداخت پایین. مادر پری زل زده بود به او. در را آرام­آرام بست، آن­قدر که فقط یک چشمش از داخل خانه بیرون را نگاه می­کرد.- (اون ... اون دیگه با ما زندگی نمی­کنه ... یعنی ... بِرید ... دیگه­ام این­جا سر نزنید ... خواهش می­کنم ... نمی­خوام خدای ناکرده.)- (اتفاقی افتاده؟)و مادر پریسا در را بست. علیرضا رضوی      پاییز 86 – اصفهان    

 :: نوشته شده توسط راوی در ساعت 06:55مربوط به : Unspecified

[ نظرات [ 2 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]


نظرات

(¯`·._.• ۞ لینک باکس آفتاب لاگ ۞™ •._.·´¯)

10:28, 1386/7/29 .. ارسال شده توسط آريا (سايت - ايميل)


قابل توجه دوستان آفتاب لاگی
شما میتوانید با قرار دادن اینک باکس آفتاب لاگ از مزایای آفتاب باکس استفاده کنید

***(داشتن 3 لینک با نامهای مختلف در صفحه لینک باکس)***
***(چنانچه شما از قالبهای ما نیز استفاده کنید میتوانید این تعداد لینک را به 5 عدد برسانید)***

فقط کاقیست لینک باکس ما را در گوشه ای از وبلاگ خود قرار دهید و با ما تماس بگیرید


لینک باکس : http://aftabbox.pib.ir

استدیو برگ (جهت دریافت قالب) : http://themess.pib.ir



نقد

02:02, 1386/8/7 .. ارسال شده توسط شهرام مدبری (سايت - ايميل)


جناب رضوی روش سخت و البته زیبایی را برای نوشتن این داستان انتخاب کرده اند.در بخش های 1 و 2و3و4 که تک گویی درونی را برای این داستان برگزیده اند از جهاتی کار زیبایی است.از این بابت که شخصیت های داستان را هر کدام در موقعیتی قرار داده اند که با وجود تعدد شخصیت ها ، زاویه ی دید به گونه ای است که نگاه و برداشت شخصیت اصلی محوریت میابد.و از آنجا که گویش ها و کلمات و افکار هر فرد خاص خودش می باشد کار جالبی است.داستان هایی را دیده ام که تا همین جا تمام می شود و اگر شما این کار را می کردید می گفتم که داستانتان اشکال دارد چرا که در صورت پایان دادن داستان در حد قسمت چهارم داستانتان ناتمام می ماند نه از گونه که ایجاد ابهام کند بلکه به صورت ناقص اما قسمت پنجم به نحوی با تغییر زاویه ی دید و دادن اختیار به دانای کل این ایراد را برطرف کرده بود.هر چند از جهتی دیگر می توانم قسمت5را یک داستان مستقل بدانم که نیازی به قسمت های قبل نداشت اما برعکس آن درست نیست.استفاده از لحن عامیانه در تک گویی ها اگر چه تا حدی خوب به کار رفته اما اگر از لحن یکنواختی مانند قسمت 5 استفاده می شد بهتر بود چرا که عمومیت بیشتری به داستان می داد و چندان نیازی به لهجه در این کار احساس نمی شود.حال می خواهم کمی سخت گیر تر به داستان نگاه کنم.من قسمت آخر را یک داستان مستقل می بینم.و برای آن نیازی به 4قسمت اول نمی بینم.این حالت زمانی بیشتر نمود پیدا می کند که در روایت این دو قسمت تا حدی فاصله می بینم.در چنین کارهایی باید به گونه ای بخش پایانی آمیزه ای باشد برای باز کرده گره هایی که پیش از آن ایجاد می شود و یا حتا روایتی دیگر اما با وجوهی مشترک.مانند اپیزودهای یک فیلم که ممکن است از نظر موضوعی با هم متفاوت باشند اما در پایان همه به یک نقطه می رسند. نه وارد شدن به رویدادهایی متفاوت که شاید هر کدام سر از جایی در آورند.از نظر دیگر عناصری که در یک چنین داستانی انتظار می رود کار زیبا و موفقی بود.برایتان آرزوی موفقیت و پیشرفت دارم.سربلند باشید.




All Rights Reserved 2006 © .:. Template Designed by Theme.pib.ir