1السلام علیکم و رحمةالله و برکاته ... اللهاکبر ... اللهاکبر ... اللهاکبر ... یعنی کیه این وقت ظهری؟ نکونه خدای نکرده خبری شده؟ استغفرالله. نیگاکون این پسره دوباره پیداش شد. همین پِیروز این جا بودا. کار و زندگی نداره؟ استغفرالله ...- (علیکمالسلام، بیا تو ننه)اللهاکبر ... اللهاکبر ... اللهاکبر ... نیگاکون تو را خدا. همون جور وایساده دم در برّ و بر داره دختره را نیگا میکونه. خوب بیا تو ... استغفرالله ... دختره را نیگاکون. چرا خودشا جمع و جور نیمیکونه؟ استغفرالله، پناه بر خدا ... اللهاکبر ... اللهاکبر ... اللهاکبر...- (قبول حق باشه. محتاجیم)عجب دور و زمونهای شده ... الحمدالله ... الحمدالله ... الحمدالله ... نیگاکون تو را خدا، همین جور لِنگ و پاچش را ول کرده بیرون. استغفرالله، بپوشون ... الحمدالله ... الحمدالله ... الحمدالله ... وقتی بابات صُب تا شب دنبال کاسبیه دخترشم ... استغفرالله ...- (ننه پاشو برو قربونت برم یه چای کمرنگ واسه من بیریز بیار، سفید بخت شی ایشاالله)سبحانالله ... سبحانالله ... سبحانالله ... آ نکونه خبریه؟ بیبین عجب مَشتی اومده. چه لباسی، چه مُندی. حتما دوباره میخوان بیان ... سبحانالله ... سبحانالله ... سبحانالله ... جَوون بیکار و چشمچرون به درد این خونواده نیمیخوره ... استغفرالله ... سبحانالله ... سبحانالله...سبحانالله ... فکر کرده بازم بیان خبری میشه. بازم همون حرفا را میزنم. استغفرالله ... سبحانالله ... سبحانالله ... سبحانالله ... خدا عاقبت به خیرمون کونه ... اللهاکبر ... بله، دیدی گفتم. همونیه که من میگم. نخیر این پسره ول کون نیست ... استغفرالله ... آخه یهبار اومدین، گفتیم نه، دیگه دفعه دویومش برا چیچیه؟ صد بارم که بیایندا فایده نداره که نداره ... استغفرالله- (خدا پشت و پناهت ننه. به سلامت. بسمالله بوگو.)
2
حتما مازیاره.- (مامان زنگ میزنند. آیفونا بزنید.)کاشکی خودش باشه. نکونه راضیشون نکرده باشه؟ خدا ... خدا ... خدا ... وااای ... به خدا راضی شدند. جون مامان راضی شدند. عجب لباسیم پوشیده. خدایا شکرت.- (سلام آقا مازیار.).................... اَه ... خُب چرا حرف نیمیزنی؟ یالا بوگو دیگه.- (مامان آقا مازیار اومده. بیاین یه لحظه.)اَه ... چرا ننه جون دوباره اینجوری نیگا میکونه؟ همون یه دفعه بس نبود گند زدی تو مهمونی؟ دست وردارم نیست پیرزن. نیگاکون چه جوری زُل زده. انگار شمر دیده. اَه ... ولش کون پیرزنا. اینقدر دهن به دهنش نده پررو میشه. این مامان پس چرا نیمیاد؟....- (مامان پس بیاید.)حتما دوباره یا داره این ظرفای لکنته را جابجا میکونه یا کهنه اینور و اونور میکشه. دِ ... بیا دیگه نصف جون شدم. اصلا انگار نه انگار. ماشاالله به جونت. اَه ... آخه پیرزن نمازتا بوخون. همین نیمساعت پیش چای خوردی.- (چشم ننه جون. الان یه چایی برادون میارم.)بیا اینم شانس ما. همه را برق میگیره ما را ننه جون. اَه ... مردهشور ببردش. همش بدموقع به آدم کار میگه.- (مامان به ننه جون یه چیزی بوگو. دوباره میخواد خرابکاری کونه.)چرا مامان این قدر هول شده؟ نکونه خبریه؟ ......... زشته! زشت اون قیافشه. الان یه چای پررنگ میریزم براش بلکی سکته کونه از دستش راحت شیم. اَه ... استکان تمیزم که نداریم. پس مامان داشت این همه وقت چیکار میکرد؟ شدیم نوکر پیرزن. حالا بیا ... چای براش میبرم میگه وای ننه این پررنگه، یا میگه ننه این که آبجوشه. اَه ... مردهشور. نذاشت بفهمم مازیار چی گفت. یعنی کِی میاند؟ اگه این دفعه خواست دوباره مثل دفعه قبل ... اَه سوختم.
3
ساعت دو و نیمه، یعنی کی میتونه باشه؟- (کیه؟)............- (سلام عمه جون. بیا تو قربونت برم.)وای چیکار کونم؟ ... نکونه دوباره میخوان بیان؟ من که با حجی حرف نزدم. بذار بیبینم ............ بله، حتما میخوان دوباره بیان ... حالا چه خاکی تو سرم کونم؟ بگم بیاند ... دوباره حجخانم شوروع میکونه. بگم نیاند ... خاک به سرم، زشته ... حالا ....... اومدم ........- (الان میام مادر.)چیکار کونم خدا؟ هان! بذار یه زنگ بزنم به حجی صلاح مشورت بوکونم. خوب صبر کون. خاک به سرم شد. این صفر، این نه، این یک، این سه، این یک، این صفر، اینم دو، این هشت، این سه، این پنج، اینم شیش ... حالا اگه حجی اعصابش خورد باشه چه خاکی تو سرم بیریزم؟ پس چرا ور نیمیداری؟ تو را به ارواحت وَردار حجی.- (اومدم مادر، اومدم. دستم بنده.)حالا چه خاکی تو سرم بوکونم؟ خُبه بگم بیاند، بعد اگه حجی گفت نه، به دادا زنگ میزنم یه جوری بِش میگم. آره خُبه. خُب چرا خود دادا زنگ نزد؟ پشت تیلیفون بهتر میشد حرف زد که. توکل به خدا. هر چی قسمت باشه همونه. حالا برم بیبینم اصلا چیچی میگه. بعد خدا بزرگه. بالاخره ... خاک به سرم چه خاکی بیریزم سرم؟ نکونه آبروریزی بشه؟ یه وقتم ... نیمیدونم. خدا بزرگه. شاید ... تو دیگه چیچی میگوی؟- (یواشتر مادر، زشته. مازیار کو؟)بیبین تو را خدا. حالا اینم برا من چِش و ابرو میاد. خُبه! برو تو. خدایا به امید تو.- (سلام عمه جون. بیا تو قربونت برم. چرا دم در وایسادی؟)عمه قربونت بره، بیبین چقدرم دوماد شده ماشاالله. اِاِاِ دیدی! حواسم پرت شد. کاشکی زنگ میزدم دفتر حجی.- (قدمتون رو چشم عمه. تشریف بیارید.)خاک بر سرم. اگه حجی ناراحت بشه؟- (کجا عمه؟ بمون.)خدایا به امید خودت.- (به سلامت.)بذار برم یه زنگ به حجی بزنم.
4
اگه بابا بفهمه دیگه تو خونه رام نیمیده ........- (عمه منم.)خوبه سلام احوالپرسی بوکونم و برم. نه باید بگم. حجخانوما چیکار کونم؟ وااای دوباره حجخانم میخ نیشسته رو تخت. انگار وصلش کردن به این تخت. جُم نیمیخوره. اگه دوباره- (سلام حجخانم ... سلام.)وااای، میدونم دوباره گندش در میاد. این دفعه بدجور آبروریزی میشه. آی من قربون اون چشمات برم. یعنی میشه مال من بشی؟ مال خود خودم؟ وااای نکونه آبروریزی بشه؟ برم؟ نرم؟ برم؟ نرم؟ چه غلطی کردما. خوبه بیخیال ... مازیار اگه رفتی از این خونه بیرون، دیگه درست بشو نیست. مرد باش. وایسا. بابا قشقرق- (قبول باشه حجخانوم.التماس دعا.)التماس دعا که هیچی، التماس همهچی. تو را جون اون خدات حجخانوم دست از سر ما وردار. آخه من چه هیزم تری به تو فروختم؟ خوبه تا عمه نیومده برم تو یواشکی بگم؟ نه! نه! جلو حجخانوم بهتره. بلکی دلش نرم بشه. حالا بگم بابام گفته، نگم، چیکار کونم؟ اگه قبل از این که من به بابا بگم عمه زنگ بزنه چی؟ اونوقت فاتحم خوندس. بیا. حجخانوم کار خودش را کرد. هنوز نیومده ردش کرد. ولی اینجوری بهتره. جلو حجخانوم و عمه بگم بهتره. راحتترم. اون جوری سخت میشه دروغ بگم. کاشکی بابا موبایلشا خاموش کرده باشه. یا شارژش تموم بشه. نیمیدونم، یه طوری بشه دیگه. مثلا عمه زنگ نزنه. خُبه در گوش عمه بگم به بابا زنگ نزنه. نه خره! اگه بگم تازه عمه اولین کاری که میکونه میره زنگ میزنه. اون وقت حجخانوم تازه دور وَر میداره. آی قربون اون چادر سرکردنت برم. اگه آبروریزی بشه تقصیر خودمه. خُب چند روز- (سلام عمه سوسن.)بگم؟ نگم؟ خوبه بگم اومدم یه سری بزنم؟ ولی میفهمند. حجخانوم که اول از همه میفهمه. اصلا بو میکشه.- (نه مزاحم نیمیشم. بابام ... یعنی اگه اجازه بدید امروز ... نه نه، یعنی شب جمعه برسیم خدمتتون برای ...)وای چرا اینقدر چرت و پرت گفتم من؟- (خُب، با اجازتون من برم. خداحافظ.)بدو که گَند زدی.- (حجخانوم! خدانگهدار. التماس دعا.)بدو بدو به بابا برس تا عمه زنگ نزده. وااای آبروریزی شد.
5
اسم دختر عمهی مازیار
داستان را میخواند. برای دخترعمهی مازیار اسمی نگذاشته است. میداند که اسم او، تاثیر زیادی در روایت و شخصیتاش دارد. تردید میکند. یک بار دیگر میخواند. بخش دوم را باز میخواند. فکر میکند. خودکار را بین سه انگشت میچرخاند، چرخ و فلکش میدهد، با تهاش روی کاغذ ریتم میگیرد. یادش نمیآید چه آهنگی است. باید برای او اسمی. اسم. بله. باید اسم انتخاب کند.یک کاغذ سفید برداشت. رویش نوشت: پریچهر، پریوش، پریدخت. پریسا را که نوشت دورش خط کشید. میدانست که پریسا نیست. پریسا حرف نمیزد. پری ولی حرفی زده بود. هیچوقت نفهمید اسمش چیست. پریناز. شاید هم فقط پری بود. همین. به پریسا که دبستان میرفت ریاضی درس میداد. خودش دبیرستان میرفت. چهارم. پری اول دبیرستان بود. پدرش معلم بود و مترجم. حساب سالها از دستش رفته بود. ده یا شاید پانزده سال. همین حدودها باید گذشته باشد. دیگر حتی رنگ شیشههای ارسی خانهی پری یادش نمیآمد. وقتی به پریسا درس میداد پری برایشان چایی میآورد، یا به ندرت، آبمیوهای، چیزی. وقتی که بالای سرشان میرسید سینی را با یک دست میگرفت و با دست دیگر چادرش را میکشید بالا تا سرپا بنشیند و او میدانست که آن وقت باید دزدکی از روی کتاب ریاضی، ساق پای پری را نگاه کند و بعد سرش را ببرد بالا، توی چشمان پری نگاه کند تا او بگوید:- (خسته نباشید. یه کمی استراحت کنید. امروز خیلی خسته شدید.)و او باید هول بشود و با تتهپته بگوید:- (نه ... نه ... اصلا ... شما خسته نباشید. چرا پس زحمت کشیدید. میگفتید من...)تا پری بلند شود و او فرصت کند یک بار و فقط برای یک بار دیگر در آن روز، در آن هفته، طرح اندام پری را در چادر از پشت ببیند و بعد که برمیگردد، به پریسا نگاه کند و همان چشمها را ولی کمی کوچکتر در صورت پریسا ببیند. پریسا که همان یک جمله را هم نمیگفت. حتی لبخندی، اخمی. فقط مینوشت. گاهگاهی هم که پاپیاش میشد فقط سری تکان میداد، یا اوهومی میکرد.هفتهای یک بار میرفت خانهشان. پدر پری در را باز میکرد و هنوز داخل نیامده، محکم با او دست میداد و لبخندی میزد. وقتی هم دست پدر پری را رها میکرد، مزد آن روز در دستش بود. مزدی که هنوز زنگ خانه را نزده، نقشهاش را کشیده بود.آقای علایی را که کشتند پری با خانوادهاش از آن خانه رفتند. ماه اول، نقشههایی که برای مزدش میکشید را فراموش کرد. ولی طرح اندام پری هنوز بود. چشمان پری، همانهایی که در کاسه ثابت و بیحرکت بود. چشمانی که هیچ چیز به او نگفته بود. چشمانی که یکبار وقتی از خانهشان بیرون میرفت و پشت شیشههای رنگی ارسی دیده بود، هنوز در ذهنش بود. تنها باری بود که چشم پری میدرخشید پشت آن شیشههای رنگی و نفهمید برقی که دیده است از چشمان او بود یا از شیشههای ارسی که دیگر رنگشان را هم به یاد نمیآورد.پری فقط به او گفته بود خسته نباشید، یک کمی استراحت کنید، امروز خیلی خسته شدید. یا شاید یکی دو کلمه کمتر یا بیشتر. ولی همینها را بیشتر نگفته بود. از آن خانه رفتند. یک ماه بعد فهمید که به همان جمله عادت کرده بود. فهمید که نقشههایش برای دستمزد نبوده، که برای آن یک جمله بود. شاید به زور خودش را خسته میکرد در درس دادن که با آن جملهی پری خستگی از تنش بیرون برود.پریسا که حرفی نمیزد. روی کتابش خوانده بود که چه مدرسهای میرود. پریسا از مدرسه که بیرون آمد رفت دنبالش. نمیخواست جلو برود. میدانست پریسا حرفی نمیزند. خانهشان را که یاد گرفت، یک هفته زیر نظر داشت آنجا را. فقط پریسا صبح بیرون میآمد و ظهر میرفت داخل. مادر پری در را باز میکرد. وقتی هم پریسا میآمد توی خانه، مادر پری سرش را بیرون میآورد، دو طرف کوچه را میپایید و در را آرام میبست. پری بیرون نمیآمد. هیچ وقت بیرون نیامد تا خودش تصمیم بگیرد برود در خانهشان. در زد. مادر پری در را که باز کرد گفت:- (سلام خانم علایی.)- (سلام. شما اینجا چیکار میکنید؟)نمیدانست چه بگوید. او آنجا چهکار میکرد؟ آمده بود تا پری به او بگوید خسته نباشید؟- (رد میشدم از اینجا ... دیدم پریسا اومد تو این خونه. گفتم یه سری بزنم ... راستی ببخشید. تسلیت عرض میکنم. اگه کمکی از دست...)- (نه. نه. دیگه اینجا نیایید. نمیخوام خدای ناکرده...)- (پس پری خانم؟)پری را که گفت نفسش برید. سرش را انداخت پایین. مادر پری زل زده بود به او. در را آرامآرام بست، آنقدر که فقط یک چشمش از داخل خانه بیرون را نگاه میکرد.- (اون ... اون دیگه با ما زندگی نمیکنه ... یعنی ... بِرید ... دیگهام اینجا سر نزنید ... خواهش میکنم ... نمیخوام خدای ناکرده.)- (اتفاقی افتاده؟)و مادر پریسا در را بست. علیرضا رضوی پاییز 86 – اصفهان