کانون آفرینش داستان ... مرکز آفرینشهای ادبی ... حوزه هنری استان اصفهان

کانون آفرینش داستان اصفهان
منوی کاربری


لوگوی وبلاگ


جستجو

 لوگوی دوستان

تعداد بازديدها

زود…دیر

                                                  

نمی دانم چرا هرگز نفهمیدی. نمی فهمیدی یا نمی خواستی بفهمی؟ گرچه در این هوای سرد، در میان لبخندهای ماسیده، نگاه های بی تفاوت، چندان فرقی هم نمی کند. بیدار شدن، سرکار رفتن، ناهار خوردن، از سرکار برگشتن، تلویزیون دیدن و خوابیدن. این ها را این جا زندگی می نامند. تو آن را چه می نامی؟ باز هم سوال نامربوط پرسیدم. دست خودم نیست. نمی دانم چه بگویم. میز پر شده از کاغذهای پاره. کاغذهای مچاله، مدادهای نوک شکسته، خودکارهای تا نیمه مصرف شده، کتاب هایی با جلدهای گالینگور و گلاسه و دستش که در میان آن ها روی کاغذی که تا نیمه سیاه شده بود، می لغزید. خودکار را روی کاغذ گذاشت. نفسش را بیرون داد. به طرف پنجره رفت.   هوای گرم و سر و صدای خیابان به داخل اتاق می آمد. خیابان شلوغ بود و پرتوهای خورشید از دل آسمان نیمه ابری بر روی شیشه ی ماشین ها می ریخت. هر چند لحظه یکبار، بوق ماشین ها به صدا در می آمد. پسرکی با دوچرخه اش در پیاده رو بازی می کرد. رهگذران بدون نگاه به ویترین مغازه ها به راه خود ادامه می دادند. مرد جوانی دوان دوان از آن سوی پیاده رو می آمد. شانه اش به بازوی مرد میان سالی خورد. مرد میان سال یقه ی او را گرفت و داد زد : « مگه کوری؟! » ــ ببخشید! من عجله دارم، نمی خواستم به شما تنه بزنم.ــ چی رو ببخشم؟! نزدیک بود بیفتم.مرد جوان دومرتبه پوزش خواست. مرد میان سال یقه ی او را رها کرد و غرولندکنان رفت. مرد و پسرکی که جلوی پنجره ایستاده بودند، توجه اش را جلب کردند. منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده بودند. هنوز به نیمه خیابان نرسیده بودند که اتوموبیلی با سرعت از کنارشان گذشت. مرد سرش را برگرداند و چند فحش نثار راننده کرد. آن طرف خیابان، پسرک با دستش سوپر را نشان داد، مرد دست او را محکم کشید و با خود بردش، پسرک سرش را برگردانده بود و به سوپر می نگریست.ــ گمشو از این خونه برو بیرون.     ــ صدات رو بکش پایین.صدا از طبقه ی پایین می آمد. صورتش در هم فشرده شد. آهی کشید. پنجره را بست و به سوی میز بازگشت. در بین کتاب های روی میز چشمش به تقویمی افتاد. برداشتش. روی جلدش تاریخ دو سال پیش به چشم می خورد. صفحه ای از آن را گشود.   " 30 اردیبهشت ظهر گل خریدم و رفتم خانه ی مریم. خانه نبود. عصر دومرتبه رفتم. وقتی در را باز کرد، گل و کادو را به طرفش گرفتم و گفتم : « سومین سالگرد آشناییمان مبارک.» چند لحظه به من خیره شد. « مگه امروز بود؟!» فقط نگاهش کردم. « در هر حال ممنون.»گل را در گلدانی گذاشت، چایی ریخت و آمد روبرویم نشست.ــ ظهر اومدم، نبودی.ــ تو بودی که زنگ می زدی؟...دراز کشیده بودم.حوصله از تخت پایین اومدن رو نداشتم.فنجان چایی را برداشتم و به پنجره نگاه کردم. درختان سبز حیاط از پشت پنجره خودنمایی می کردند. خورشید نورش را از بین شاخه ها به شیشه می پاشید. لبخند زنان نگاهش کردم و گفتم : « امروز، روز خیلی قشنگیه! این طور نیست؟» شانه هایش را بالا انداخت. « امروز هم مثل سیصد و شصت و چهار روز دیگه.» دیگر چیزی نگفتم."تقویم را بست. نشست و به نوشتن ادامه داد : « گذشته هم مثل امروز بود. شاید تنها چیزی که تغییر کرده، منم. با این حال یک چیز در من ثابت است : دوستت داشتم، دارم و خواهم داشت.»به سوی تخت رفت و خودش را روی آن انداخت. اشکِ حلقه زده در چشمانش بر        گونه اش ریخت. سرش را به بالش فشار می داد و دستش ملافه را مچاله می کرد. بدنش           می لرزید و زیر لب تکرار می کرد : « چرا نفهمیدی؟»                                                         

                                                        ****

خورشید آرام آرام پایین می آمد و در میان شاخه های درختان فرو می رفت. باد لابلای شاخه ها می پیچید. شاخه ای که از همه بزرگتر بود، روی زمین، کنار دختر کشیده می شد. شیشه های عینک دودی اش نور آفتاب را منعکس می کرد. کسی در آن اطراف دیده نمی شد. سکوت آن جا را هق هق دختر درهم می شکست. دستش را روی سنگ قبر گذاشته بود و     شانه هایش می لرزید. خورشید در میان شاخه های درختان فرو می رفت.        

 :: نوشته شده توسط راوی در ساعت 06:09مربوط به : Unspecified

[ نظرات [ 2 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]


نظرات

نظر

07:08, 1386/7/16 .. ارسال شده توسط پريسا سردشتی (سايت - ايميل)

سلام دوست خوب وممنون از خبرت .
من فکر ميکنم هنوز اين نوشته به داستان نرسيده
داستان مثل اين ميمونه که تو يه زنگی رو به صدا در بياری
حالا اين نوشته مثل اين ميمونه که تو ناقوس کيليسا توی دستته اما هنوز صدایی ازش در نیومده نه داستان فکر میکنم کلا هنر این باشه...
موفق باشی...



نظر

04:16, 1386/7/19 .. ارسال شده توسط امیر حسین یاوری (سايت - ايميل)

سلام
اگر بخواهم خیلی کلی در مورد متن نظر بدهم اول باید با زبان متن و زیاده گویی هایش مخالفت کنم بعد تازه بگویم گره ها و کنش های متن گم شده اند . روایت شما را از طرح داستانیتان بیشتر شبیه به درد دل دیدم هر چند کار را با جزئ نگری خوبی آغاز کرده اید ولی...




All Rights Reserved 2006 © .:. Template Designed by Theme.pib.ir